|
باران و باد * عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند *
|
به علت حجم زیاد درس ها و وقت کم برای مطالعه به دلیل شاغل بودن حین تحصیل و به علت زمان کوتاه یکی دو ماهی که تا امتحانات پایان ترم باقی مونده بنابراین تا پایان زمان امتحانات پایان ترم ۱۰ تیر وبلاگ نویسی و حضور در بلاگفا برام امکان نداره. ضمن عذرخواهی از همه بزرگواران و عزیزانی که وبلاگهای زیبا و ارزشمندشون جزء پیوندهای وبلاگم هست بخاطر چند ماه غیبتی که خواهم داشت برای همه این بزرگواران آرزوی سلامتی و بهروزی دارم . التماس دعا. [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 23:50 ] [ پریسا ]
پیرو همون مطالبی که در پست قبل نوشتم راجع به باران نم نم و زیبای امروز صبح و منظره و چشم انداز زیبایی که در حیاط مون به وجود اومده بود در اثر بارش باران نهایتا همه این زیبایی ها من رو به سمت خودشون کشوندن و باعث شدن تا از پشت کامپیوتر که در حال ترجمه یک متن تخصصی مدیریتی بودم بلند شم و پا بزارم تو حیاط .... هواش واقعا دلچسب و فرح بخش بود و بارون هم خیلی ریز و نم نم می اومد . دستام رو باز کردم و به حالت افقی زیر بارون گرفتم تا ریختن قطرات بارون رو روی کف دستم حس کنم . یه چند دقیقه ای رو در همون حالت موندم . بعدش دوباره اومدم تو اتاقم و موبایلم رو برداشتم و دوباره رفتم تو حیاط تا از منظره گل های صورتی رنگ و خوشگل پریوش که قطرات بارون روشون نشسته بودن عکس بگیرم . الان که دارم می نویسم هوا آفتابی شده و قطره های بارون هم دیگه روی پریوش هایی که توی یک گلدون توی حیاط مون هستن نیستن . خوشحالم که چند تا عکس از پریوش های بارون خورده گرفتم تا تونسته باشم اون لحظه زیبا و رویایی رو ثبت کنم . این عکس زیبا رو تقدیم میکنم به نگاه های زیباتر شما بزرگواران ...
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 15:45 ] [ پریسا ]
امروز صبح همین چند دقیقه پیش از خواب بیدار شدم چون شنبه عصر یک سمینار لاتین دارم که باید سرکلاس ارائه بدم و هنوز خیلی از کاراشو انجام ندادم مضافا بر اینکه تکالیف روز یکشنبه رو هم انجام ندادم که ترجمه های درس زبان تخصصی هست واسه همین امروز نرفتم سرکار . فقط همین سه چهار دقیقه پیش یک زنگ زدم به آموزش دانشگاه محل کارم و چک کردم که ببینم کلاس جبرانی فردا ساعت هشت و نیم صبح آقای دکتر رو اطلاع رسانی کردن به دانشجوها که خوشبختانه آموزش اینکارو انجام داده بود البته وسط صحبتمون ارتباط تلفنی قطع شد و وقتی دوباره آموزش رو گرفتم خانم تفکری بهم گفتن که چون دیدن تماس قطع شده شماره اتاقم رو که طبقه بالای اموزش هستیم ( گروه مدیریت) رو گرفته و کسی جواب نداده . فکر کرده بود من الان توی اتاقم هستم که بهشون گفتم نه عزیزم من امروز یک کاری برام پیش اومده نیومدم دانشگاه . بهرحال الان که دارم می نویسم هوا خیلی عالی هست . خنک و بارونی . بارون خیلی ریز و نم نم میاد طوری که دیده نمیشه اما تموم حیاط خیس شده منظره روبروم هم خیلی زیباست . کل حیاط مون با درختها و گل هاش . البته هرروز صبح این منظره زیبا رو می بینم اما وقت نمیشه بهش توجه کنم. بهرحال خیلی حس فوق العاده ای هست که یک روز صبح تا ظهر آزاد باشی و توی خونه باشی و نری سرکار . البته ای کاش کاری برای انجام دادن نداشتم تا بهتر میشد از روزم استفاده کنم . بهرحال به خاطر همینش هم شکر ! امشب هم برای شام خونه عموم دعوت بودیم که نمیرم فردا هم که جمعه اس قرار بود مهمون دعوت کنیم که به مامانم گفتم درس دارم و دعوت نکنین . انشالله بتونم به کمک خدا از این دو روز تعطیل به خوبی استفاده کنم و بتونم به همه تکالیف درسی ام برسم . انشالله . [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 9:15 ] [ پریسا ]
اگر باور داری روزی پروانه خواهی شد [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 22:13 ] [ پریسا ]
خدایا ، آینده پنهان است اما مهم نیست همین کافیست که تو راه را می بینی و من تو را . . . [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 21:20 ] [ پریسا ]
یک توضیح کوچولویی به نظرم لازم هست در مورد پست قبلی داشته باشم . منظورم از موج جدید تغییر شغلی بود. بعضی از دوستان برداشتشون بوی عروسی میاد بود. فعلا همین . التماس دعا. [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 19:35 ] [ پریسا ]
پرستویی که مقصدش را در کوچ می بیند از خراب شدن لانه اش نمی هراسد ... در لحظات تصمیم گیری است که سرنوشت ما شکل می گیرد ...
پی نوشت : ساحل عزیز احساس می کنم موج جدیدی در راه است ... دعایم کن ! [ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 0:29 ] [ پریسا ]
باران آمد بر روي دريا آرام، آرام گفت: اي دريا ميشوي بر روي من نرم و آرام. دريا گفت: اي باران، دريا هميشه بر روي تو نرم و آرام است، تو بودي كه مرا پر آب كردي، تو بودي كه مرا زيبا كردي، تو بودي كه مرا آبي كردي. باران گفت: اي دريا اشتباه نكن، تو بودي كه زير اين خورشيد ماندي، بخار شدي بالا رفتي و ابر شدي و ابرهايت به هم برخورد كردند و باران شدند. دريا گفت: عجيب است، تو از مني، من از تو، باران گفت: اين خواست خداست اي دريا. ببخشيد اگر من گلآلود شوم تو هم گلآلود ميشوي. دريا گفت: اگر من كم شوم، تو هم كم ميشوي...باران گفت: ببخشيد، اگر من برف شوم تو هم يخ ميزني و سخت ميشوي. دريا گفت: باران ببخشيد اگر من يخ بزنم و سخت شوم تا مدتي ديگر بخار ميشوم و باران را به خود نميبينم. دريا و باران هم صدا با همديگر گفتند: دريا و باران براي هميشه در كنار يكديگر باقي ميمانند و اين نيز رازي از رازهاي آفريدگار هستي است. [ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 18:28 ] [ پریسا ]
امروز صبح خواب موندم . ساعت هشت از خواب بیدار شدم . هر روز ساعت هفت از خواب بیدار میشم و بین ساعت هشت تا هشت ربع هم میرسم محل کارم . امروز از اینکه خواب مونده بودم خیلی ناراحت نشدم چون میدونستم پنجشنبه ها ساعت ۸ تا ۱۰ رئیسم دفتر هستن به خودم گفتم حالا که خواب موندم و دیر شده یک ربع هم روش ! برم یه دوش هم بگیرم . سریع رفتم یه دوش گرفتم . اما قبلش یک مسیج فرستادم برای رئیسم و یوزر نیم و رمز سیستم خودم رو براشون فرستادم تا بتونن وارد سیستم ب شن چون سیستم خودشون رو هنوز یوزر و رمز جدیدش رو تحویل نگرفته بودن . تازه دوش گرفتنم تموم شده بود و اومدم یک لقمه صبحونه بخورم که دیدم چراغ سبز گوشیم چشمک میزنه که نشونه یک تماس بی پاسخ یا اومدن یک مسیج هست. به محض دیدن تماس بی پاسخ رئیسم با صدای بلند گفتم وای ! ... حالم گرفته شد . یه نگاه به ساعت انداختم دیدم هشت و نیم هست . بلافاصله رئیسم رو گرفتم و عذرخواهی کردم بابت تاخیرم . مشکلی توی وارد شدن به سیستم داشتن و تماس گرفته بودن تا دوباره یوزر و پسورد رو چک کنن. گفتم ده دقیقه دیگه من اونجام آقای دکتر . دیگه فرصتی برای صبحونه خوردن نبود و از اونجایی که چند روز هست که بخاطر سرماخوردگی کپسول آنتی بیوتیک هشت ساعتی مصرف میکنم و شیش صبح باید کپسولم رو میخوردم که خواب مونده بودم و نخورده بودم با معده خالی فوری کپسول رو خوردم و پریدم تو ماشین . خدا خیر بده مامان خانمم رو که ایشون هم فوری یه مقدار از شیرینی های عید رو گذاشتن داخل کیفم تا به داد معده ام رسیده باشن . وقتی رسیدم محل کارم با مسئول خدمات تماس گرفتم و گفتم بی زحمت وقتی که چای میارین لطف کنید و یک بشقاب کوچولو هم برای من بیارین . شیرینی های کوچولو و ریز و خوشگل عید رو چیدم توی بشقاب و در حالیکه آقای مهندس مون از واحد رایانه اومده بودن دفترمون تا تنظیمات سیستم دکتر رو انجام بدن به ایشون و آقای دکتر تعارف کردم . آقای مهندس تشکر کردن و شیرینی بر نداشتن . ولی دکتر که ظاهرا شیرینی نخودی و برنجی دوست داشتن میل فرمودن . وقتی مهندس داشت از اتاق مون میرفت دکتر بهشون گفتن حیف شد از این شیرینی ها برنداشتین چون ار آب گذشته بود ! مهندس گفتن جدی ؟! دکتر هم فرمودن بله ! از کربلا اومده ... خانم زحمتشو کشیدن .... مهندس از من پرسیدن شما کربلا تشریف داشتین متعجب مونده بودم که چی بگم که گفتم من نه اقواممون ! وقتی مهندس رفت با حالت خنده و تعجب و هیجان به دکتر گفتم آقای دکتر ! من کربلا بودم ؟! ایشون هم در حالی که باز هم داشتن شیرینی میل می فرمودن گفتن یادت باشه که هروقت خواستی یه چیزی رو به کسی تعارف کنی و قبول نکرد بهش بگی از آب گذشته اس ! این اتفاق جالب باعث شد تا امروز بعد از مدتها یکم بخندم ! لحظه هاتون شاد. راستی دکتر رو هم خیلی دوست دارم خیلی . [ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 19:23 ] [ پریسا ]
دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند، تشكیل یك قطره بزرگتر می دهند... و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد... و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است. [ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 21:33 ] [ پریسا ]
نمیدونم کاشف و مخترع فرنی کی بوده ولی از همینجا بهش درود میفرستم به خاطر این خدمت بزرگی که به بشریت خصوصا مبتلایان به سرماخوردگی کرد . خدا خیرش بده . الان دارم یک بشقاب فرنی داغ نوش جان میکنم . عاشق این غذای خوش بو و خوشمزه هستم که با آرد برنج و شیر و شکر و هل و گلاب درست میشه و باعث بهبودی سرماخوردگی میشه . [ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 20:30 ] [ پریسا ]
در تمام طول سال ۹۰ حتی در زمستان سردش حتی یکبارم سرما نخوردم . اما از دیروز دچار سرماخوردگی شدم و امروز حالم از دیروز بدتره . آخه الان چه وقته سرماخوردگی و دچار شدن به تمام علائمش بود؟! تازه از دیشب شروع کرده بودم به خوندن درس و مشق ها . الانم مشغول ترجمه ۴ صفحه از کتاب برنامه ریزی استراتژیک منابع انسانی هستم با ابن حالم ! از صبح ۱۴ ام هم که باید برم سرکار تا ظهر . بعدشم عصر برم دانشگاه و باز صبح سرکار و همین روال ادامه داره .... [ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 12:20 ] [ پریسا ]
دیگه تا تموم شدن تعطیلات و شروع سال جدید ، ۱۴ ام فروردین ، مجالی باقی نمونده . من از پارسال ۱۴ فروردین رو روز اول سال جدید میدونم . شاید عجبیب به نظر برسه ولی حس خوبی رو که من توی این روز دارم توی روز اول فروردین ندارم . حالا باز اول فروردین خوبه اما از دوم تا ۱۲ ام اش رو اصلا دل خوشی ازش ندارم . چون همه این روزها به دید و بازدید میگذره . یعنی عملا هیچ برنامه ای برای استفاده از این روزهای تعطیل نمیشه داشت . چون صبح و بعدازظهر و وقت و بی وقت مهمون میاد و به عنوان تنها دختر خانواده باید در کنار مادرم مهمونداری کنم . اونم از فامیل گسترده مون که هم از طرف پدری و هم از طرف مادری بزرگ فامیل به حساب میایم و از زوج های جوون گرفته تا زوج های مسن با چند فرزند در خدمتشون هستیم . بعد هم که یکی یکی باید به بازدیدشون بریم . درسته که دید و بازدید عید سنت پسندیده ای هست ولی به نظر من یک جور افراط و بی منطقی در بطنش وجود داره. در این دید و بازدیدها در طول دو هفته حداقل دو بار فامیل و بستگان همدیگه رو ملاقات میکنند در صورتی که در مورد بعضی هاشون ممکنه در طول سال حداقل یکبارهم ملاقاتی صورت نگیره . من هرچیزی رو که رنگ تصنعی بودن در اون وجود داشته باشه رو دوست ندارم . مثل همین محبت های تصنعی و نقش بازی کردن ها در دید و بازدیدهای عید البته همشون که نه ولی بیشترشون به نظرم اضافی هست . نمیدونم شاید اگر دانشجو نبودم یا اگر کارهای زیادی برای انجام دادن نداشتم یا اگر مثلا فقط یک خانم خونه دار می بودم که به جز مسئولیتهای خونه داری و آشپزی و همسرداری و بچه داری دغدغه دیگه ای نمی داشتم شاید این دید رو به نعطیلات عید و دید و بازدیدها نمی داشتم و برعکس به نظرم خوشایند هم جلوه میکرد. یا شاید اگر این ایام رو مسافرت میرفتیم که البته ما هیچ وقت تعطیلات عید مسافرت نمیریم و همیشه سفرهامون رو میزاریم برای تابستون یا اردیبهشت. بهرحال امسال هم درست مثل سال قبل توی این دو هفته تعطیلات حتی فرصت نشد به کتاب ها و جزوه ها نگاه بندازم چه برسه که برم سمت شون ! به قول دوست عزیزم ندا جان در وبلاگ آوای عشق ، پوست کندن های اساتید محترم بعد تعطیلات شروع میشه . در مورد من که اساسی پوستم کنده میشه چون هیچ کدوم از تکالیفم رو از اول ترم جاری انجام ندادم و همشون رو جمع کرده بودم ب رای تعطیلات عید ! ۶ صفحه ترجمه زبان داشتم برای درس برنامه ریزی استراتژیک منابع انسانی مون که باید علاوه بر ترجمه براش اسلاید هم تهیه میکردم و آماده میشدم برای ارائه سر کلاس یا به قول معروف برای پرزنت ! که البته باید فقط نصفه روز اتاقم رو بگردم تا اون ۶ صفحه رو پیدا کنم ! به جز این برای چهارشنبه هفته بعد برای درس سمینار در مسائل نیروی انسانی باید روی موضوعی که قبل عید استاد تصویب فرمودن کار میکردم و یک مقاله جدید و معتبر در مورد اون موضوع آماده میکردم تا اون رو هم سرکلاس در مدت حدود بیست دقیقه پرزنت میکردم که در این مورد هم تا این لحظه هیچ اقدامی انجام ندادم ! جلسه پیش دفاع پایان نامه هم بماند که قبل عید واسه تصویب موضوعش کلی با مدیر گروه محترمون بحث کردم و قرار شد که بعد عید در جلسه یش دفاع از موضوعم دفاع کنم و اساتید رو قانع کنم که البته لازمش آمادگی علمی خودم در این رابطه هست که بازهم تا به الان تفکر عمیقی در مورد ایراداتی که اساتید به موضوعم گرفتن نداشتم ! البته در مورد پایان نامه خدا خیر دهد مشاور جوانم را ! که از نظر علمی ساپورتم میکنن ولی خب پیش ایشون هم دیگه کم کم ذات تنبلم داره رو میشه و امروز و فرداس که تهدیدشون رو مبنی بر اینکه اگه تنبلی کنم من رو با پایان نامه تنها میزارن ، عملی کنن ! به تمرین های درس آمار و ترجمه های زبان تخصصی که انجام ندادمشون اشاره ای نمیکنم چون در مقابل دغدغه های بزرگتری همچون دو سه تا غلط اضافی که قبل عید انجام دادم و بعد عید باید پی گیرشون باشم کوچیک و بی اهمیت به نظر میرسن . قدیمی ها راست میگفتن که نمیشه با یک دست دو تا هندونه رو برداشت ! ولی من با هر دستم بیشتر از دو تا هنودونه رو برداشتم و الان هم مجبورم سنگینی شون رو تحمل کنم . زمین هم نمی تونم بزارمشون چون استارت کار زده شده . همون دو سه تا غلط اضافی رو عرض میکنم . دو سه تا طرح پژوهشی سنگین ! بنده خدا مشاورم مرتب میگفت که نمی رسیم همزمان همه شون رو انجام بدیم اما من حرف خودم رو میزدم . البته هنوز وارد مراحل اجرایی طرح نشدیم و فقط صحبتها و توافقات اولیه با اساتید انجام شده ولی خب چون من شروع کننده بودم خودم هم باید پی گیری کنم تا به سرانجام برسن . فقط امیدوارم خدا کمکم کنه که بتونم خوب متمرکز بشم روی کارهام . چون اگه تمرکز داشته باشم این قابلیت رو دارم که همه چیز رو خوب پیش ببرم . خود همین تمرکز هم لازمه اش در لحظه بودن هست . یعنی وقتی درس میخونم حواسم پیش مسائل کارم نباشه و وقتی کار میکنم حواسم پیش درس نباشه یا فکرهای دیگه . بهرحال امسالم مثل سال قبل همه فعالیتها و تلاشهام در سال جدید از چهاردهم فروردین شروع میشه انشالله . البته با این تفاوت که پارسال ۱۴ فروردین خبری از شغل و محل کار نبود و صبح روز ۱۴ ام دانشگاه بودم . ۱۴ فروردین سال ۹۰ رو هیچ وقت فراموش نمیکنم .حس خیلی خوبی داشتم . هوا هم خیلی خوب بود. بعد از تموم شدن یکی از کلاسها با بچه ها رفتیم سالن مطالعه دانشکده تا واسه میان ترمی که همون هفته داشتیم درس بخونیم . در همون حالتی که پشت میز مطالعه نشسته بودم یهویی یاد ساحل افتادم . ادامه این پست رو انشالله اگر فرصت فراغتی پیش اومد می نویسم . چون ساحل مساوی هست با یک دنیا خاطره . [ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 0:23 ] [ پریسا ]
مدرسه ی اصلی ما ، صحنه ی بزرگِ زندگی ماست از تو انسانی می سازد سازنده و امیدوار این گونه است که ، همچون نیلوفر برگ های خود را یکی یکی باز می کنی هر سپیده دَم ، این گونه نجوا کن با خدا ای مهربان ترین قطره دریاست اگر با دریاست
[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 20:18 ] [ پریسا ]
|
|